حكيم ابوالقاسم فردوسى
152
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
گرازه همى شد بسان گراز * درفشى بر افراخته هفت ياز چو فرهاد و خرّاد و برزين و گيو * برفتند با نامداران نيو تهمتن بقلب اندر آمد نخست * زمين را به خون دليران بشست چو گودرز كشواد بر ميمنه * سليح و سپه برد و كوس و بنه ازان ميمنه تا بدان ميسره * بشد گيو چون گرگ پيش بره ز شبگير تا تيره شد آفتاب * همى خون بجوى اندر آمد چو آب ز چهره بشد شرم و آيين مهر * همى گرز باريد گفتى سپهر ز كشته بهر جاى بر توده گشت * گياها بمغز سر آلوده گشت چو رعد خروشنده شد بوق و كوس * خور اندر پس پردهء آبنوس ازان سو كه بد شاه مازندران * بشد پيل تن با سپاهى گران زمانى نكرد او يله جاى خويش * بيفشارد بر كينه گه پاى خويش چو ديوان و پيلان پرخاش جوى * به روى اندر آورده بودند روى جهانجوى كرد از جهاندار ياد * سنان دار نيزه بدارنده داد بر آهيخت گرز و برآورد جوش * هوا گشت از آواز او پر خروش بر آورد آن گرد سالاركش * نه با ديو جان و نه با پيل هش فگنده همه دشت خرطوم پيل * همه كشته ديدند بر چند ميل ازان پس تهمتن يكى نيزه خواست * سوى شاه مازندران تاخت راست چو بر نيزهء رستم افگند چشم * نماند ايچ با او دليرى و خشم يكى نيزه زد بر كمربند اوى * ز گبر اندر آمد بپيوند اوى شد از جادويى تنش يك لخت كوه * از ايران برو بر نظاره گروه تهمتن فرو ماند اندر شگفت * سنان دار نيزه به گردن گرفت رسيد اندر آن جاى كاوس شاه * ابا پيل و كوس و درفش و سپاه برستم چنين گفت كاى سرفراز * چه بودت كه ايدر بماندى دراز به دو گفت رستم كه چون رزم سخت * ببود و بيفروخت پيروز بخت مرا ديد چون شاه مازندران * به گردن برآورده گرز گران برخش دلاور سپردم عنان * زدم بر كمربند گبرش سنان گمانم چنان بد كه او شد نگون * كنون آيد از كوههء زين برون برين گونه شد سنگ در پيش من * نبود آگه از راى كم بيش من برين گونه خارا يكى كوه گشت * ز جنگ و ز مردى بىاندوه گشت بلشكرگهش برد بايد كنون * مگر كايد از سنگ خارا برون ز لشكر هر آن كس كه بد زورمند * بسودند چنگ آزمودند بند نه برخاست از جاى سنگ گران * ميان اندرون شاه مازندران گو پيل تن كرد چنگال باز * بران آزمايش نبودش نياز بران گونه آن سنگ را بر گرفت * كزو ماند لشكر سراسر شگفت پياده همى رفت بر كتف كوه * خروشان پس پشت او در گروه ابر كردگار آفرين خواندند * برو زرّ و گوهر بر افشاندند به پيش سراپردهء شاه برد * بيفگند و ايرانيان را سپرد